۹سال با یکی بودم نیومد خواستگاری هرسری یه مشکلی پیش امد همه خواستگارامو رد کردم نیومد ینی موقیتش جور نشد بیاد قرار بود بعد سربازیش بیاد ینی بعد عید ولی همسایمون خواستگارم شد عاشق پیشه چند ساله یه پسر خوب ک همه دخترا پسرا و مردا ازش خوشش میومد خیلی پسر اقایی ک از کوچیکو بزرگ دوسش دارن خواستگارم شد ۱۵دی
مامانش امد خونمون حرف زد و گفت بابامینا قبول کردن من یه هفته هیچی نخوردم گریه میکردممیگفتم نمیرم بابام گفت نری هم میدمت من ب اونی ک میخوای نمیدم حال هردومون بد بود هر دومون شب و روز گریه میکردیم گفتم بیا زنگ بزن گفت تو حرف بزن من بیام برا خوانواده من بد نشه گفتم باش حرف زدم قبول نکردن بابامم ک گفته بود مگه از جنازه من رد بشی بری بدمت ب اون پسره ازمون ۷ساعت دور بود راهش دور بود گفت بیا فرار کنیم نتونستم با اینکه خیلی دوسش داشتم