کمکم کن یا رب 🥺 میخندم که دنیا به روم بخنده😀الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَ آل مُحَمَّد وَ عَجّل فَرَجَهم🌼أللَّھُـمَ عَجِّلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج به حق حضرت زینب سلام الله علیها🤲🕋
اللهم الرزقنا شهادته فی سبیل الله...میشه این دعا رو در حقم بخونید🌷 لطفا برای روح یکی از عزیزان درگذشتم صلوات بفرستید..خدایا مارا آن ده که آن به🤲...شکر به آنچه از رحمتت دارم🤲 و شکر به آنچه از حکمتت ندارم...🤲الهی مجازات گناهانم را با عدالتت برمن مده...جزای گناهم را با رحمانیتت محاسبه فرما...
کمکم کن یا رب 🥺 میخندم که دنیا به روم بخنده😀الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَ آل مُحَمَّد وَ عَجّل فَرَجَهم🌼أللَّھُـمَ عَجِّلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج به حق حضرت زینب سلام الله علیها🤲🕋
حسبــــــــــــئ اللهء 💜 ققنوس می توان شد در شعله های آتش 💕🌿 همیشه راهی هست!♡ ﷽حَسْبُنَااللهوَنِعْمَالْوَکیٖلْ...خُڋاݕَڔٰاےِݦَݧْڬٰاڣٖیښٺ🌚🍃 ۱۴۰۱/۱/۱ بهترین اتفاق زندگیم میوفته من مطمئنم🌿🪐
✍🏻 «مرد را انسان معنی میکنند و زن را مونث؛ و هرگاه زنی مثل انسانها رفتار کند، میگویند از مذکر تقلید کرده است.» سیمون دوبووار♀️=♂️پاترهد🧙🏻فدایی قلم به دست یعقوب لیث صفاری، حکیم ابوالقاسم فردوسی، علامه دهخدا و دکتر معین📝«بزار» نه و «بذار» (عکسا رو میگم)❌ مرگ بر هکسره🤬 حمایت از راجعبه_نه راجب_✌🏻
سلامتی خودم و شوهرم و خوشبختی و سلامتی بچه هام تا آخر عمر
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️