2777
2789
عنوان

رمان

| مشاهده متن کامل بحث + 150 بازدید | 20 پست

پشت چشمی نازک کردم گفتم فعلا دعا کن داداش قلابیتو قبول کنم اون اونقد بی  معرفت بود من هیچ سراغی از خواهرش هم نگرفت یکباره دستم سوخت گفتم ای گفت ای بلا همه ذوق منو میگیری عوضش کلی جلو فامیل های محمد رضا پز میام داداشم رئیس شرکت دکتره تازه چند بار هم از طرف اون برا خودم کادو گرفتم فرستادم دم خونم با شنیدن این حرف زدم زیر خنده خاله مریم آمد داخل گفت پروانه مادر گفتم این عروس نصیحت کن  سنگین باشه  هرکی میگ مبارک باشه پرو پرو نخنده تو هم ب این ملحق شدی تازه بدتر قاه قاه میخندید دونفری من نمی دونم اون دوتا چ گناهی کردند و رفت بیرون ک دوباره  خندیدیم 

میگم داماد چقدر هوله هنوز  نیامده عروسی بر پا کرده تازه حاج بابا گفته کسالت دارم   عروسی هفت روز نمیگیره شاید چهار روز ب زور و کلی دستور  دیگ پروانه درسم من قرار بود بخش دار بشم اما چرا همه چیز رو دور تند افتاده ..بیخیال بابا اونجا هم کنکور می دی چ فرق داره فعلا ک آریا خان دل تو دلش نیست با عصبانیت گفتم ب حسابش می رسم صبر کن... تلافی این همه چشم انتظاری رو ب دلش می ذارم  دستام گرفت گفت  رویا جان بذار باهات حرف بزنه از الان جبهه نگیر گفتم عمرا...این چند روز مث برق باد گذشت و آریا هیچ درخواستی برای دیدنم نکرد  ب خودم آمدم لباس عروس مادر ک حاج بابا خریده بود  و مادر م اون هیچ وقت نپوشیده بود رو پوشیدم سر سفره عقد بودم و چشمای حاج بابا ک حس میکردم مرطوب میشه  بله رو ک گفتم آمد جلو با محبت بی سابقه ای گفت مبارک باشه دختر م و من تلخ فهمیدم این تبریک برای مادر م بود نه من خیره ب دستی شدم ک انگشتر  تو انگشتم کرد و دستم رو محکم گرفت نگاش نکردم ولی فهمیدم دلتنگی ب قهر من پیشی  میگیره و من بخشیده بودمش  مراسم تمام شد و وارد اتاق عروس داماد شدیم  استرس گرفته بودم همونطور ک نشسته بودم دست برد گیره موها رو باز کرد و دست من روگرفت  جلوش ایستادم منو نگاه کرد گفت خوشگل بود ی رویا خانم خوشگل تر هم شدی و من بغل کرد اگر بگم همه دنیا اونجا بود کم گفتم همه ناراحتی هام یادم رفت   و گفت تو بخواب دختر کوچولو بگم همه دنیا آوار شد با جملش رو سرم  عجیب نگاهش کردم نگام نکرد وقتی بچه بودم می گفت تو خواهرمی دختر کوچولو و امروز روز عروسیم  منو با همین حرف خطاب کرد دلخور نگاش کردم  گفت ب زودی میفهمی  و رفت بیرون انقد اشک ریخته بودم ک چشمام باز نمیشد رفتم دوش گرفتم  آمدم بیرون از اتاق ک  دیدم همه اهالی تو حیاتن مگ من داشتم کجا می رفتم   هر لحظه زندگیم شده بود عجیب غریب خاله مریم و پروانه با ناراحتی نگام میکردن و حاج بابا ک اصن نگام نکردن پس اونا ی جیزایی می دونستن ک من نمی دونستم منم بی هیچ حرفی سوار ماشین شدم و راه افتادم و جواب سوال های آریا ک چند بازپر میگم داماد چقدر هوله هنوز  نیامده عروسی بر پا کرده تازه حاج بابا گفته کسالت دارم   عروسی هفت روز نمیگیره شاید چهار روز ب زور و کلی دستور  دیگ پروانه درسم من قرار بود بخش دار بشم اما چرا همه چیز رو دور تند افتاده ..بیخیال بابا اونجا هم کنکور می دی چ فرق داره فعلا ک آریا خان دل تو دلش نیست با عصبانیت گفتم ب حسابش می رسم صبر کن... تلافی این همه چشم انتظاری رو ب دلش می ذارم  دستام گرفت گفت  رویا جان بذار باهات حرف بزنه از الان جبهه نگیر گفتم عمرا...این چند روز مث برق باد گذشت و آریا هیچ درخواستی برای دیدنم نکرد  ب خودم آمدم لباس عروس مادر ک حاج بابا خریده بود  و مادر م اون هیچ وقت نپوشیده بود رو پوشیدم سر سفره عقد بودم و چشمای حاج بابا ک حس میکردم مرطوب میشه  بله رو ک گفتم آمد جلو با محبت بی سابقه ای گفت مبارک باشه دختر م و من تلخ فهمیدم این تبریک برای مادر م بود نه من خیره ب دستی شدم ک انگشتر  تو انگشتم کرد و دستم رو محکم گرفت نگاش نکردم ولی فهمیدم دلتنگی ب قهر من پیشی  میگیره و من بخشیده بودمش  مراسم تمام شد و وارد اتاق عروس داماد شدیم  استرس گرفته بودم همونطور ک نشسته بودم دست برد گیره موها رو باز کرد و دست من روگرفت  جلوش ایستادم منو نگاه کرد گفت خوشگل بود ی رویا خانم خوشگل تر هم شدی و من بغل کرد اگر بگم همه دنیا اونجا بود کم گفتم همه ناراحتی هام یادم رفت   و گفت تو بخواب دختر کوچولو بگم همه دنیا آوار شد با جملش رو سرم  عجیب نگاهش کردم نگام نکرد وقتی بچه بودم می گفت تو خواهرمی دختر کوچولو و امروز روز عروسیم  منو با همین حرف خطاب کرد دلخور نگاش کردم  گفت ب زودی میفهمی  و رفت بیرون انقد اشک ریخته بودم ک چشمام باز نمیشد رفتم دوش گرفتم  آمدم بیرون از اتاق ک  دیدم همه اهالی تو حیاتن مگ من داشتم کجا می رفتم   هر لحظه زندگیم شده بود عجیب غریب خاله مریم و پروانه با ناراحتی نگام میکردن و حاج بابا ک اصن نگام نکردن پس اونا ی جیزایی می دونستن ک من نمی دونستم منم بی هیچ حرفی سوار ماشین شدم و راه افتادم و جواب سوال های آریا ک چند بار پرسیده بود چیزی می خوری نمی دادم  

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

کم کم رسیدیم تهران اگ وقت دیگه ای بود از ت میمردم ولی الان هنوز منگم نمی دونم چی ب چیه  انگار هر لحظه  به لحظه ای دیگ می رفتم  نفهمیدم کی داخل پارکینگ رفتم و  الان جلوی یک ساختمون بودم دارد ک شدیم آریا در زد  ی خانم مسن در باز کرد با آمدن ما سلامی داد ک ب زور سلامی دادم گفت با اجازه آقا و از در خارج شدباواردشدن بوی قرمه  دل ضعفم  داد بدجور صدای دلنشینش تو خونه پخش شد با دست سمت راهرو اشاره ای کرد گفت آبی ب صورتت بزن آریا 

 اریا سرد نگام کرد گفت بعد باهم حرف می زنیم   رفتم آبی ب صورت زدم  سر میز نشستم  چند قاشقی  غذا خوردم و دست کشیدم آریا اصراری نکرد  گفت  دست نزنی میان جم میکنن وی دوش میگیرم و میام صحبت کنیم  ناخود آگاه  رفتم سمت ظرف ها انگار با مرتب کردن اونامیخواستم  ذهن نامرتبم مرتب کنم 

نگاهی ب عکس ها ش ک روی  دیوار قاب گرفته بود  انداختم  چقدر زیبا بود و ناخواسته یاد لحظه ای ک بغلم کرد افتادم گر گرفتم  دست منو گرفت بلندم کرد و روی مبل راحتی نشوند نگاهی بهم کرد و لحظه ای نفس عمیق کشید سوال زیاد داری می دونم ولی بذار من ی چیزهایی برات بگم چند روز پیش حاج بابا زنگ زد و از روستا حرف میزد می گفت شنیدم مکث کرد ...می گفت کی میای برای عروسی  گفتم حاجی شما ک می دونی من .. قلبم یک دفعه رو صد زد   گفت من س ماه پیش ازدواج کردم ...شکست انگار شکستن همه استخونهام باهم حس کردم اشکام می ریخت آریا سرد بلند شد و سمت پنجره رفت دلیل این اشک هارونمیفهمم  می دونم ک تو با اونا فرق داری تحصیل کرده ای ب چهار زبان مسلط پس می دونم  تو مث اونا پی این حرف های بی اساس نیستی ... وقتی سردی کلامش دیدم گفتم دختر  هیس نباید از شکستنت بفهمه میشه بدونم من الان چکاره توام چرا شناسنامه ام ب اسم تو سیاه چرا من اینجا م آریا گفت دعوا نداریم داریم. .. حاج بابا زنگ زد با اینکه گفتم من اصلا ب حرف روستایی ها کار ندارم گفت من مریضم و اگر نیام تورو عقد نکنم نبرم تورو مث سیمین و مکث کرد بلند شد سیمین دختر حاج بابا ک بخاطر بهم خوردن نامزدیش اونو ب ی پیرمرد داده بود ...هم من هم تو می دونیم حاج باباهیج وقت  تورو دوست نداشت تو رو همیشه تورو فرزند بابات دید کسی ک باعث جوان مرگ شدن دختر ش شد برای همین ترسیدم  ایندت خراب شه.  . . دستم ب سمت بالا گرفتم دیگ چیزی نگفت رفتم سمت اتاق تو رختخواب دراز کشیدم نفهمیدم  چکارم شد  من عشق بچگیم هیچ کیو نگاه نکردم ب هیچ محبتی پاسخ ندادم م همیشه  تو دلم مالک آریا بودم چی گفت زن داره گلوم ب هق هق ضعیفی نشت و نفهمیدم کی خواب رفتم خاله مریم پروانه همه می دونستن آریا زن داره س ماه  انقد تلخ شدم دلم همون لحظه مرگ میخواست یک دفعه چیزی نفهمیدم  فقط حس خیس شدن پارچه رو سرم منو کمی ب  حال آورد چشمام باز کردم صورت خسته ی آریا جلو م بود خسته سرش روی تخت گذاشته بود و خوابید ه بود خواستم بلند شم گفت چ عجب  خانم کوچولو بیدار شدن  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز