از صبح تو شوک بودم هر کی از کنار رد میشه یک لبخند بمن میزد این درحالی بود ک من همیشه اولین لبخند ب اونهامیزدم تو همین فکر ها بودم ک پامو تو حیاط گذاشتم و سمت اشپزخونه به را ه افتادم خاله مریم تا منو دید گفت کجایی رویا بیا این سیب زمینی هارو سرخ کن مگ نمی دونی کدخدا مهمان داره همه این هارو با دل آشوبی خاصی میگفت بوسش کردم گفتم مگ دفعه اول ک کد خدا مهمان داره باز بره کی گم شده کی کیو زده گربه خروس کیو برده و سر خوش خندیدم ک در همین حین صدایی گفت واییی رویا جان چکار میکنی معلوم هست سیب زمینی هارو سوزوندپریابیا مادر برو برو تو حس کار کردن نداری سر بار نباش من به سمت حال هول داد خندیدم و بوسی براش فرستادم با اینکه در باز بود من حتی سمت اتاق حاج بابا نگاه نکردم همیشه شاهد رفت آمد مردم وقت بی وقت بودم برای همین برام جذابیتی نداشت نشستم لب تخت و موهای بافته شدم باز کردم و رو تخت دراز کشیدم و به کتابخانه نگاه کردم کتابخانه من همه هستیم بود چیزی ک نود درصد عمر من صرف خوندن آون هاشده بود انواع کتاب آشپزی کتاب های انگلیسی فرانسه زبان نگاهم به عکس بابا افتاد و عمو بهزاد دوست صمیمی بابا مامان پریا و پسر کوچکشون تو همین فکر ها بودم ک خوابم برد