ما تو روستا زندگی میکردیم اونجا دختر و پسر یه جا درس می خوندن
بعد یه پسری بود من همیشه از اخلاقو رفتارش خوشم میومد خیلی پسر مودب و باوقاری بود
ما نه سال تو یه کلاس درس خوندیم من رفته رفته علاقم بهش بیشتر میشد همیشه بهش فکر میکردم
با خندیدنش میخندیدم با ناراحتیش ناراحت میشدم
ولی اون مثل یه همکلاسی باهام رفتار میکرد نمیدونم اسمشو چی میشد گذاشت ولی من عاشقش بودم
صبح ها به عشق دیدنش میرفتم مدرسه
همیشه وقتی مدرسه تموم میشد من روز شماری میکردم که تابستون تموم بشه ببینمش
تا اینکه دوران راهنمایی تموم شد و ما اومدیم شهر از اونموقع ندیدمش
به خاطرش از چندتا خاستگارم گذشتم
ولی خانوادم با این یکی خاستگارم موافق بودن و زیر بار نمیرفتن منم ناچار قبول کردم
الان چهار ساله که ازدواج کردم شوهرم آدم خوبیه دوسم داره
منم دوسش دارم ولی عاشقش نیستم
همیشه به اون فکر میکنم تو خوابام میبینمش
نمیدونم چرا فراموشش نمیکنم
حس میکنم عشقم بهش واقعیه