دیروز برادرش با ماشین تصادف کرده بود چیزی نشده بود ولی استخوان صورتش شکسته بود
امروز گفتم بیا شب بریم؟ پیش برادرت بعد گفت که نه امروز با دوستم قرار داریم بیا بریم بگردیم سر نهارم بود منم گفتم نه داداشت بشنوه ناراحت میشه که من تصادف کردم اینا میرن بیرون
گف برو آماده شو منم نرفتم اونم از لج من نهارش نخورد گفت نمیخورم منم گفتم نخور برا شکم خودت غذا میخوری بعد عین وحشیا بشقاب غذا رو پخش زمین کرد لیوان پارچ زد زمین شکست شیشه اجاق گازمو شکست بعد زنگ زد به باباش آبرو من برد گفت من از دست این خسته شدم دیگه منو دق داده اونا هم اومدن طرف پسرشون گرفتنو رفتن
شوهرم همیشه توقع داره هر چی گفت من بگم چشم
خیلی باهم دعوا میکنیم امروز دیگه بدتر کاش میتونستم ازش جدا شم ولی خانوادم پشتم نیست راه دور ازدواج کردم
نمیتونم به بابام زنگ بزنم بگم بیا منو ببر چون میدونم نمیاد خیلی دلم شکسته کاش جایی رو داشتم میرفتم اونجا
بچه ها شما در مورد خانه امن چیزی میدونین ؟