2777
2789
عنوان

زن دوم

| مشاهده متن کامل بحث + 1257 بازدید | 35 پست

یکی رو هم میشناسم شوهرش کتکش میزد که رضایا بده همسر دوم عقدی بگیره

زنه هم رضایت نمی‌داد

خودش و پسرشو از خونه انداخت بیرون

تو فامیلم کسی راش نمی‌داد

بدبخت شبا تو پارک می‌خوابیدند

آخرش برادرشوهرش میشنوه میاد تهران داداشه رو انقد میزنه که جونش نمی مونه زن و بچشم میبره سر خونش

میگه دفعه بعد ازین شکرا بخوری میام از اونجات اویزون میکنم

من ۵ سال بیماری روحی شدید داشتم.افسردگی بسیار شدید.جوری حالم بد بود که همه قطع امید کرده بودن و بجای آرزوی درمانم آرزوی مرگم رو می کردن.یه روز از این روزا تصمیم گرفتم که حالم خوب بشه و از تمسخر و تحقیر دیگران خودمو نجات بدم.حال من از اون چیزی که میشه تصور کرد خیلی بدتر بود.من بلند شدم با تکیه بر خودم و خدای خودم و زدم تو دهن تمام اون هایی که از شکست و نابودی من خوشحال بودن.من دوباره افتخار پدر و مادرم شدم.دوباره مایه ی فخر فروشی مادرشوهرم شدم.دوباره عزیز همسرم شدم.اینو یاد گرفتم که حال کسی عوض نمیشه مگر اینکه خودش بخواد.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

پسرا چرا مادرشون نمی‌برند

مادرشوهر منو پارسال هم از خونه انداخت بیرون پدرشوهرم

رفتم آوردمش چهارماه نگهش داشتم با وجود مریضیش

چون مریض شده بود از خونه انداختش بیرون

بعد انگار زنه رد میخواست بیاره تو خونه مادرشوهرم

منم جاری کوچیکم فرستادم پیش پدرشوهرم گفتم برو اونجا تلپ شو الکی بگو شوهرم کار نمیکنه خرجی ندارم.اونم جاسوس من اونجا بود

زنه رو با جاریم طومارش پیچیدیم و دمش رو گذاشت رو کولش رفت

نکبت

من ۵ سال بیماری روحی شدید داشتم.افسردگی بسیار شدید.جوری حالم بد بود که همه قطع امید کرده بودن و بجای آرزوی درمانم آرزوی مرگم رو می کردن.یه روز از این روزا تصمیم گرفتم که حالم خوب بشه و از تمسخر و تحقیر دیگران خودمو نجات بدم.حال من از اون چیزی که میشه تصور کرد خیلی بدتر بود.من بلند شدم با تکیه بر خودم و خدای خودم و زدم تو دهن تمام اون هایی که از شکست و نابودی من خوشحال بودن.من دوباره افتخار پدر و مادرم شدم.دوباره مایه ی فخر فروشی مادرشوهرم شدم.دوباره عزیز همسرم شدم.اینو یاد گرفتم که حال کسی عوض نمیشه مگر اینکه خودش بخواد.
بابا الان رضایت ندی دو میلیون جریمه میکنن تمام 😐

سال ۹۱ ازین چیزا نبود

مادرشوهرمم تهدید کرده بود رضایت ندی هرگز برنمیگردم

مادرشوهرمم رضایت نداد گفت برنگرد بجهنم

حداقل یه نون خور قاطی ارث بچه هام نشه

من ۵ سال بیماری روحی شدید داشتم.افسردگی بسیار شدید.جوری حالم بد بود که همه قطع امید کرده بودن و بجای آرزوی درمانم آرزوی مرگم رو می کردن.یه روز از این روزا تصمیم گرفتم که حالم خوب بشه و از تمسخر و تحقیر دیگران خودمو نجات بدم.حال من از اون چیزی که میشه تصور کرد خیلی بدتر بود.من بلند شدم با تکیه بر خودم و خدای خودم و زدم تو دهن تمام اون هایی که از شکست و نابودی من خوشحال بودن.من دوباره افتخار پدر و مادرم شدم.دوباره مایه ی فخر فروشی مادرشوهرم شدم.دوباره عزیز همسرم شدم.اینو یاد گرفتم که حال کسی عوض نمیشه مگر اینکه خودش بخواد.

مادرشوهرم چون خیلی خوشگل بوده پسر عموش بهش میگه طلاق بگیر جوونی بخدا ۳بل عقد خونمو بنام میزنم

از قضا زن پسر عموم طلاق گرفته بوده

اما مادرشوهرم گفته برو بابا من ۵ تا بچه کوچیک دارم 

مگه ازون خیر دیدم که از تو ببیننم

من ۵ سال بیماری روحی شدید داشتم.افسردگی بسیار شدید.جوری حالم بد بود که همه قطع امید کرده بودن و بجای آرزوی درمانم آرزوی مرگم رو می کردن.یه روز از این روزا تصمیم گرفتم که حالم خوب بشه و از تمسخر و تحقیر دیگران خودمو نجات بدم.حال من از اون چیزی که میشه تصور کرد خیلی بدتر بود.من بلند شدم با تکیه بر خودم و خدای خودم و زدم تو دهن تمام اون هایی که از شکست و نابودی من خوشحال بودن.من دوباره افتخار پدر و مادرم شدم.دوباره مایه ی فخر فروشی مادرشوهرم شدم.دوباره عزیز همسرم شدم.اینو یاد گرفتم که حال کسی عوض نمیشه مگر اینکه خودش بخواد.
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792