قضیه مال وقتی هست که بابام مرد
من رفتم شیراز خونه خالم اون موقع ۱۰ سالم بود تا حال و هوام عوض بشه
ساعت پنج صبح که رفتم دستشویی یک کالسکه سفید و نورااانی دیدم که دوتا ستاره اون رو میبردن. خدا شاهده به همون قرآن تو سینه محمد مطمعا هستم خواب نبوده الان اون مسعله ذهنم رو درگیر کرده به نظرتون چی بوده