خواهرم پیش شوهرش منو ضایع کرد یچیزایی گفت دلم شکست برگشته خاطرات بچگیامواینکه حالا باهم دعوا میکردیم همو میزدیم میگه بعد منودعوت کرده بود خونشون چندوقت ما قبلش جای دیگه دعوت بودیم همون روز بهش گفتم بمونه ی شب دیگه میایم خونتون جایی دعوتیم پیش شوهرش همینو زدب روم ک تو باید میومدی اولین خونم بود گفتم دوس داشتم بیام شرایطم جور نبود شوهرشم هیچی نگفت همینجوری داشت ب من نگاه میکردولی حالم خیلی بد شد خیلی خوردم کرد با لحن بدی ام گفت