بامادرشوهرم و برادرشوهرکوچیکم نشسته بودیم که مادرشوهرم یهوگفت ن اینکه بگم غذای شمابدبودا ولی اصلابدردنمیخورد انگارزنده بود بابام(یعنی پدربزرگ شوهرم) توراه برگشت حالش بد شد انقدر بالا اورد...😑بعد برادرشوهرم انگار خودشو نگه داشته بود نخنده و باتعجب ازحرف پامانش گگاه میکرد ک خندیدن بلاخره