بچه ها من قبلا گفتم قصد جدایی دارم ولی خب خیلی دودل بودم تااینکه بامشاوره حرف زدم وبعدنوشتن خوبی وبدی همسرم وفکرکردن بهش کلی حسم عوض شد و واقعا میخوام جداشم اولش حسابی به خوبیاش فکرکردم ودلتنگ شدم بعد بدی هاشو بررسی کردم ازیسریاش میشد گذشت ولی خب یکیش که عصبانیت وکتک زدنش بود انتخاب کردم وبررسی کردم یاد اون لحظه هاکه توعصبانیت گلوم تامرز خفگی فشارمیداد یاکارای دیگش که افتادم انقد گریه کردم که به هق هق افتادم دلم میخواست انقدجیغ بزنم تااروم بگیرم انقدجنون بهم دست داد یاداوری اون کاراش که اگه کنارم بود بی شک چاقو میکردم توشکمش بعدم دیدم من دیگه تحمل فشارروانی ندارم وهمه چیزم بزارم کناردیگه تحمل عصبانیتشو ندارم البته مشکل زیادداریم الان ده روز ندیدمش دلم تنگ نشده