اینا خیلی احمقن انگار عقده هاشونو اوردن تو زندگی دختر مردم خالی کنن
منم ب شوهرم میگفتم داد نزن دلم نمیخواد از دعواهامون کسی چیزی بفهمه
میگفت دلم میخواد داد بزنم یعنی تو خونه خودمم اختیار ندارم صدامو ببرم بالا
انقد سلیته گری میکرد یه شارلاتان بازی در میکرد ابروی بینتونم میبرد
گاه حرصم در میشد میرفتم دهنشو با دستم میگرفتم میگفتم ابرو ریزی نکن چرا میخوای همه از بحث بینمون باخبر شن زنو شوهر باید محرم اصرار هم باشن
عین خیالش نبود انگار از پایین جرش میدادن
همیشه گریه میکردم از دستش ک چرا نمیتونم باهاش اروم حرف بزنم داشتم روانی میشدم از دستش
داشتم از دستش سرطان ناراحتی میگرفتم
انقدر ملاحظمو نکرد جدا شدم خودمو خلاص کردم از شرش