فقط ۱۰دقیقه است که تمام قرص های آرامبخش و اعصابمو خوردم.
۷۰ تایی میشد
خیلی خوشحالم
چون فردایی وجود نداره
چون دیگه اینبار جرات کردم این کارو بکنم
از خفت این بیماری راحت میشم
از اینکه پسرم از داشتن من شرمنده است راحت میشم
از اینکه همسرم منو مایه ی بی آبرویی خودش میدونه
از اینکه این بچه ی توشکمم دیگه مادر بیماری نخواهد داشت چون جون اون هم به من وصله
پسرم شاید اگر تو کمی با مادرت مهربون تر بودی...
همسرم اگر اون حرفاتو تو واتساپ با خواهرت نمی دیدم و حرف دلتو متوجه نمیشدم
مادرم اگر کمی با من مهربون تر بودی شاید هیچوقت ۱۶ سالگی مجبور به ازدواج تو غربت نمیشدم
خواهرم.....
برادرانم.....
برادره از دست رفتم....آغوشتو باز کن که خواهر کوچولوی تو می آید.....