دوستان حالم ب شدت بده و سردرد عجیبی دارم فقط بخاطر خانواده ی شوهرمه پدرشوهرم نه ماشین بلده برونه نه ماشین داره بدبختانه ما پیشونیم و هرجا برن باید شوهر من زحمتشو بکشه حالا روستای مامانم اینا با روستای مادربزرگ شوهرم پیشه همه هر وقت خواستم برم با شوهرم خونمون ایناهم با اومدن ک بیان خونه مادربزرگ شوهرم و من بشدت حالم بده ک چرا کم پیش میاد من با شوهرم ی بار تنهایی بریم خونه مامانم حالا بد از مدت ها خواستیم فردا با شوهرم بریم ک این مادرشوهره پیداش شد ک نه نرید پنج شنبه چهلم عمومه و بمونید اون موقع برید مارم ببرید حالا من ب شوهرم میگم من حالیم نیس باید فردا بریم من دلم تنگ شده ی بار خواستم باهات دوتایی برم اما انگار قسمت نیس شوهرمم میگه دیگه نمیبرمت راه دوره بزار کلا پنجشنبه بریم من نمیتونم دوبار برم و بیام ب شدت دعوا کردیم و الان قهریم همش میگم چه غلطی کردم ک همش باید تو ماین مزاحم داشته باشم هر موقع ام اونا باشن من باید پشت بشینم خیر سرم همشو ی جا گفتم نگید قطره چکونی بود خسته ام بخدا دیگع نمیکشم
میدونم یکم ادم اذیت میشه ولی بیخیال منم هر جا بخوام برم از این مزاحم ها دارم منم تو عید هر جا رفتنی باید اونارم با خودمون ببریم اشکال نداره اوایل برام مهم بود ولی الان مهم نیست برام خودم رو سر اینجور چیزای چرت اذیت نمیکنم