نامه ای به ناشناس:
سلام ناشناس عزیز..برایم اهمیت ندارد چگونه خودم را نشان داده ام؛چگونه شناخته میشوم؛شخصیت شاد یا غمگین،امید وار یا نا امید؛تصویری که اطرافیانم و حتی نردیک ترین هایم از من دارند، چیزی را عوض نخواهد کرد...من خودم را روانی بالقوه ای میبینم که تنها شدن با او برایم ترسناک است؛کلمات برای وصف احوالاتم؟نه نیست...من به هر چیزی شبیهم جز به یک انسانی که از لحاظ روانی سالم است...
اگر کسی این حرف ها را بشنود به طور حتم میگوید اغراق است و ترس من همینجاست!من بدون هیچ اغراقی،از خودم گریزان و ترسانم؛از آسیب دیدن توسط این انسانی که شب ها با اون میخوابم، صبح ها با اون بیدار میشوم و کنار او روزمرگی دارم میترسم و احدی نیست که به دادم برسد...شاید چون دائما مسکوت و ساکنم؟چون درد هایم را داد نمیزنم؟چون نمیگویم چه اهریمن بزرگی در من و بر من حکومت میکند؟من هیچگاه چوپان دروغ گو نبودم ولی کسی فریاد های درونم را باور نمیکند...من میخواهم فرار کنم ولی در محفظه کوچکی از خود گیر افتاده ام؛من در حجم عظیمی از درد ها و رنج هایی که تحملشان در توانم نیست حبس شده ام؛ولی متاسفم که آدم از کالبد و روح خویش نمیتواند فرار کند؛همچون کِشی که هر چه آن را بِکِشی،وقتی رها شود به نقطه اتصالش بر میگردد،من هم هر چقدر تظاهر به خوب بودن کنم،باز به همان دیوانه ی بیماری برمیگردم که هستم؛همانی که فقط و تنها خودم میدانم کیست و چه ماهیتی دارد...
او مرا در قفس تحمیل ها انداخته است و از دیگران منزوی ام کرده است...
او میخواهد مرا ببلعد...
او مرا برای آسیب زدن روزانه اش کنار گذاشته است...
ناشناس عزیز!این نامه ی درخواست نجات است...
من را نجات بده...
او یک روانی است...
او مرا تمام میکند...
من عمیقا به کمک نیاز دارم...
ناشناس!نجاتم بده...