من خیلی گم میاد مریض بشم اگرم بشم نمیخابم دکتر نمیرم چون کلا خوشم نمیاد از کسلی دکتر رفتن. اینبار ک مریض شدم حالم وحشتاناک بد بود استخون درد. و دندون فکم کل اعضای بدنم درد و گزگز میگرد گلو درد و چشام میسوخت دردمیگرد. شوهرم گف بریم دکتر جن بار گف گفتم نه خال ندارم بیام. تازه از امپول میترسم من فوبیای از امپول سورن دارن. گف میزم بیرون توام بخواب ک خوب شی اومد غر نزنی بری رو اعصابم منم دلم شگست .ولی گذشتم تا اینک دیرور خالش ک بامن همسن و متاهل گف شوهرم مجبور کردم بریم خرید روز مادر بخره برام. منم ب شوهر گفتم توچی میخری واسم اونم گف. تو که مادر نیسی وقتی ی بچه .مث این اوردی (منظورش بچه خالش بود)اوق بت چیزی میخرم. خالش گف اول روز زن بعد مادر متم خیلی دلم شکست ولی ب رو نیاوردم گفتم توام پسر منی دارم بزرگت میکنم دیگ. ناراحت شدم چون دوتا سقط کردم