ممنونم عزیزم.
همیشه بهش باور داشتم ولی وقتی تمام چیزایی که میخواستم و اتفاقا بزرگ هم نبودن رو ازم دریغ کرد، شک کردم.
من خیلی صبورم، از بچگی صبور بودم. منظورم اینه که خیلی صبر کردم و همیشه توکل کردم و خودم رو بهش سپردم اما تهش... واقعا گاهی خیلی دلم میگیره؛ زندگیای که فکر میکردم خیلی زیبا و پر از موفقیت باشه، خیلی تراژیک شد! و هرقدر تلاش کردم و خواستم سرپا باشم و مبارزه کنم، روزبهروز بدتر شد و اتفاقاتی افتاد که دستم بستهتر شد! خودمم تعجب میکنم، نمیفهمم... گاهی میگم: خب مشکلت با من چیه؟! چرا اینطوری میکنی باهام؟ اگه حق زنذگی برام قائل نیستی پس چرا فرصت حیات بهم دادی؟؟
و قسمت تراژیک ماجرا میدونی چیه؟ بازم دارم دنبال راه میگردم، بازم دارم تلاش میکنم که خودم رو نجات بدم حتی اندک! و این تلاش (هرچند اندک) بعد از سالها ناکامی برای خودمم عجیبه! ولی خب چه میشه کرد؟ وقتی نمیشه مرد، باید تلاش کرد که لااقل با غم کمتر زندگی کنی، شاید فرجی شد، شاید...