زندگیم همینطوریش سخت بود شوهرم نمیزاشت برم بیرون اوایل ازدواج خودشم همیشه سر کار بود پول که نمیداد یعنی میداد حساب میکشید
حامله بودم افسردگی گرفتم یک بار سونو گرافی نیومد همه چی تو پول دادن میدید
تازه داشت زندگیم بهتر میشد دیگه کار به خودش نداشتم با مادرم اینا میرفتم دو روز در میون بیرون البته بگما ۵ سال طول کشید تا به اینجا رسیدم
برادرم گاهی میومد من و میخندوند
چند روز پیش کارد به استخونم رسید انقدر که همش پسرم میبردن خونشون . بیتربیتش کردن عصبیش کردن . میومد همش پشت در گریه میکرد من و ببر پایین خونه مادر بزرگش
تاپیکامو بخونین یک روز از روزی که پسرم دنیا اومده اسایش نداشتم انقدر که دخالت کردن تو همه چی پیر شدم به خدا تو پماد باسن بچمم دخالت میکردن شوهرمم انگار نه انگار خیلی دوستش دارم خوبی هایی ام داره اما واقعا در عذابم
بد اون روز که با شوهرم دعوا کردم بچم نزاشتم ببرن گفتم هر وقت میخوان بیان بالا ببیننش قدمشون سر چشم
نمیدونین چی شد شوهرم کسیدن پایین کلی پشت سرم حرف زدن تا امروز اصلا خودشون نشون نداده بودن
حالا زندگیم جهنم شده هیچ جا نمیزاره برم یک غذا از بیرون نمیتونم بخرم که یک وقت نفهمن داداشم نمیتونه بیاد زندگیم زهر مار شده انگار دیوارا دارن من و میخورن تازه پسرم انقدر شلوغ کاره که خدا میدونه تو خونه حوصلش نمیکشه اذیتم میکنه
میگم پشتم چی گفتن