هیچ وقت نخواستم خیلی مسائل زندگیمو تو سایت بازگو کنم اما امشب واقعا حس کردم راهنمایی لازم دارم. من و همسرم ۷سال ازدواج کردیم و فعلا بچه نداریم .از روز اول ازدواجمون یکی از فامیلای نزدیک همسرم که آقا هم بودن با ما رفت و آمد داشتن بیرون و مسافرت میومدن من به دلیل اینکه پدر مادر خودم جدا شدن خیلی ترس دارم از همه چی بعضی اوقات شوهرم با جمعشون میرفت بیرون جواب اینا نمیداد گفته بود میتونم به ایشون زنگ بزنم همین زنگا شد اول ماجرا هر بار که از شوهرم میشنید ما بحثمون شده به من پیام میداد و بد شوهرمو میگفت منم همیشه ماجرارو به شوهرم میگفتم حتی چندباری بلاکش کردم اما هی این موضوعا ادامه داشت تا اوایل امسال
اون دلش پره ولی میبینه تو مقصر نیستی ک بخواد سر تو خالی کنه مجبوره به چیزی بگه ک تو جواب بدی تا خالی ...
مناز همه حقام گذشتم یه بار نگفتم بهم چیا گفتی یه بار از اون روز ازش توضیح نخواستم باهمه اینا بارها توضیح خواست توضیح دادم اما دوسشم دارم با همه این خنگ بازیاش خدا یه نظر باید بکنه به حال دلش من جاش نیستم شاید خیلی سخته من زنم اول عشق و میبینم همه چیو زود فراموش میکنم اما اون مرده
مرسی عزیزدلم❤️واقعا باحرفاتون آروم شدم فک میکردم وضع زندگیمون خیلی فاجعه اس الان کمی امیدوارم به تلا ...
قربونت برم،،،،موفق باشی♥️🌺
خدایا «حیات» ما رو چنان قرار بده ک در « ممات»ما «مردم» اندوهگین و«هرزهگان»شادمان شوند. وهذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان! من هموطنانی در ترکیه ،سوریه،یمن،امریکا،فلسطین،عراق ،فرانسه ،لبنان و... دارم و بیگانگانی در شهرهای ایرانم 💔همین قدر تلخ💔.