2777
2789
عنوان

اسکیزوفرنی⁉️

409 بازدید | 39 پست

میشه دربارش توضیح بدین؟(از گوگل نمیخوام تجربه نیاز دارم)

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودَش، بنماند هیچش الّا، "هوس قمار دیگر"...🎲 دوستدار کتاب و ادبیات😍🐾 تاپیک‌های ماورایی و متافیزیکی، فیلم و سریال، کتاب و اطلاعات عمومی تگم کنین👻🐾 یک عدد INFJ🌱🙂 کاربر خانوم هستم😌💙

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

آدمهایی که هذیان دارند و بعضیاشون توهم دارند.

مثلا میگه همسایه ام با نیروی مغناطیسی سعی داره افکارمو تغییر بده.

یا مثلا میگه شیطان افکار دیگرانو کنترل میکنه تا به من آسیب بزنند.

اینها نمونه هایی از اعتقادات افراد اسکیزوفرنیه و باورش دارند

مهم ترینش اختلال شخصیت یه ساعت خوبه یه ساعت وحشتناکه 

همیشه طلب کار و پرتوقع و حس خوب بودن و ...

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
مهم ترینش اختلال شخصیت یه ساعت خوبه یه ساعت وحشتناکه  همیشه طلب کار و پرتوقع و حس خوب بودن و . ...

بنظرم این اختلال دو قطبی هست

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودَش، بنماند هیچش الّا، "هوس قمار دیگر"...🎲 دوستدار کتاب و ادبیات😍🐾 تاپیک‌های ماورایی و متافیزیکی، فیلم و سریال، کتاب و اطلاعات عمومی تگم کنین👻🐾 یک عدد INFJ🌱🙂 کاربر خانوم هستم😌💙

استارتربااجازه منم دراین باره اینجایه سوال میگذارم بچه هایی که تجربه دیدن افرادمتوهم رودارین میشه بگین آیاممکنه یه کس به عمدازاین رفتاراانجام بده مثلاشوهرمن مدام بهم میگه توتوی دهنت دستگاه گذاشتی یاوقتی غذامیخورم دستش میاره تودهنمومیگرده شباکلانمیگذاره بخوابم وخودشم نمیخوابه وکلا ارامش روحی وروانی خونه روازبین برده آیامیشه اینکاراروالکی بکنه تامن بگذارم برم یاواقعامشکل بیماری پارانویایااسکیزوداره 

که داندبه جزذات پرودگارکه فرداچه بازی کندروزگار  
این مگه دوقطبی نیست؟

ای وای راست میگی ببخشید اشتباه کردم 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز