آرزو داشتم مجرد باشه. یه واحد ۵۰ متری داشته باشم. لوکس دکور کنم. واسه خودم زندگی کنم. شوهرم بدجور رو اعصابم میره. تو چله زمستون شوفاژها رو میبنده خونه میشه یخچال آقا همیشه گرمشه. من عاشق فروشگاه رفتنم خودش میره کل خریدها رو میکنه میاد. اجازه نمیده با سلیقه خودم لباس بخرم باید پالتو گشاد و بلند و تیره بپوشم. میگه کاپشن تین ایجر حالا انگار من پیرم. حتی حقوقمو حق ندارم با دلخواه خودم خرج کنم. گاهی وقتا لعنت میکنم اونایی رو که به زور شوهرم دادن. من کارمند بودم میتونستم مستقل زندگی کنم و هیچ آقا بالاسری نداشته باشم. حتی حق ندارم کارت ملی با خودم حمل کنم میگه بده به من گم میکنی دیگه نمیدن انگار من چلمنم گم کنم. اختیار هیچی ندارم