دلم گرفته است. من نابود شده ام. دیگر چیزی از من باقی نمانده است. چه کنم؟ کجا بروم؟
17 ساله هستم، اما قیافه ام ب زنان 30 ساله میماند. خسته و بی روح. درمانده و بیچاره. ب چ کسی باید گفت؟
من ک کسی را ندارم دردو دل کنم. هیچ آرزویی ندارم،من مرده ام.
چرا پدرم مرا در سن 14 سالگی شوهر داد؟ مگر چند سالم بود؟ من هنوز بچگی نکرده ام. هنوز عاشق رنگ صورتی ام. هنوز دلم ضعف میرود برای لواشک و پاستیل.
من هنوز زنانگی را بلد نیستم. من هنوز بلد نیستم برای یک مرد دلبری کنم. من هنوز آمادگی هم خواب شدن با یک مرد را ندارم. من آمادگی این را ندارم ک هر روز آشپزی کنم. نمیتوانم
من دخترم. تمام روح من کودک است.
من هنوز آمادگی سرکوفت شنیدن را ندارم. من آمادگی این را ندارم ک زیر شلاق های ناحق شوهرم کبود شوم. من هنوز آمادگی این را ندارم ک سکوت کنم و تمام دردهایم را در دل بریزم. حالا ک فکر میکنم، من آمادگی هیچیز را ندارم.
من نابود شده ام.کاملن نابود. تمام رویاهای قشنگ دخترانه ام در یک لحظه از هم پاشید.
همان لحظه ک شوهرم با سیلی، گونه هایم را نوازش کرد.. همان موقع ک ب جای نوازش موهایم، آن را در هم کشید و کشید. همان لحظه ک زیر مشت و لگد هایش جان میدادم. مگر من چند سال دارم؟16 سال هم شد سن؟ بخاطر چه کسی یا چه چیزی تحمل میکنم؟
من سال هاست ک مرده ام، ولی همه گمان میکنند زنده ام و زندگی میکنم! :)