2777
2789
عنوان

سرگذشت حانیه ۱۳ساله پارت سوم

150 بازدید | 1 پست

آقا بزرگ به رحمت خدا رفت..

و قرار شد پس از چهلم وصلت من و آقا حامد سر بگیرد با وجود اندوهی که خوانواده ما رو گرفته بود من با تمام سادگیم فکر میکردم وقت خریدم و میتوانم از زیر ازدواج اجباری در بروم

ولی من شب بیستم آقا بزرگ وقتی نگاهم به چشمان پسر عمه ام افتاد ناگاه حس کردم چیزی درونم فروریخت ناخواسته منی که نشان شده بودم تو اون دوره ای که آقا جون روی حامد حساب کرده بود من با اشتباهم خیلی چیزها رو نابود کردم پسرعمه ام هم چند شب بعد خیلی بی موقع مرا از آقاجون خواستگاری کرد و با مخالفت شدید عمه و آقاجان مواجه شد در آخر وقتی داشت با نارضایتی از خانه میرفت به من خیره شد که لپ هایم از زیر پوشیه گل انداخت لبخندی زد و گفت به زودی بر خواهم گشت  همه چیز مانند ابر و باد سپری شد و روز عقد فرا رسید آقاجان مرگ آقا بزرگ را انگار از یاد برده بود و با صدای بلند میخندید که برادران و خواهرانم با تعجب و بهت به او خیره شده بودن ننم به زور لباس سفیدی تنم کرد چادر عقد خودش رو بر سر من انداخت در حالی که های های گریه میکرد بغلم کرد و گفت سفید بخت بشی دخترم

آقاجان با هول در خانه میچرخید و میگفت پس چرا نیامدند

آنروز گذشت شب پس از انتظار فراوان آقا جان سیلی محکمی بهم زد و گفت تو لیاقت شوهر کردن نداری و در حال که مرا در طویله مینداخت مرا و حامد را لعنت میکرد و من چقدر دلم میخواست پسر عمه ام محمد اینجا باشد تا مرا از دست آقاجون نجات بده

روز بعد وقتی مادر با ترس مقداری اشکنه برام میاورد گفت حانیه به خاک سیاه نشستیم خانواده ی دوماد گفتن ما به این وصلت رضایت نمیدیم!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792