یه خاطره دیگه بگم 😂
یه روز همسرم یه خروس ذبح شده گذاشت تو حیاط خونمون و گفت یادت باشه اینو ببریم مامان تمیزش کنه.
عصرش میخواستیم بریم خونه مادر شوهرم اون موقع موتور داشتیم و منم چون حامله بودم نمیتونستم سوار موتور شم.
شوهرم گفت من جایی کار دارم باید با موتور برم ازون ور میام خونه مامان تو هم خروس رو بردار و برو.
گفتم باشه..... انقدر گفت خروس یادت نشه ببریش نمونه تو حیاط آخر سر گفتم بسه دیگه اصلا مغز من اندازه جلبک و پلانگتونِ اگه یادم رفت
من زودتر راه افتادم وسط راه کنار خیابون بودم دیدم یکی از پشت سرم بوق میزنه گفتم لابد مزاحم ولش کن
هی بوق میزد میگفت خروس خروس.... خروس خروس 🤔🤣🤣🤣🤣🤣
آخر سر دیدم شوهرم با موتور پشت سرم و خروس هم جلو موتور آویزونه و هی اشاره میکنه میگه خروس خروس جلبک 😂😂😂😂😂😂