شـوهرم قبلاگاهی عصبانی میشد یابه شوخی به من فحش میداد (من سیدم) بعد یه شب عصبانی شد چندتا حرف زد منم قهر کردم هنوز ساعت نه بود رفتم خوابیدم صبحش برام تعریف کرد گفت:
اومدم کنارت همینکه خوابم برد یه مردی که سراپا سبز پوشیده بود اومد جلوچشام اونقد صورتش اخم داشت نمیتونستم بهش نگاه کنم بهم گفت بیا رفتم جلو از پنجره بیرونو نشونم داد یه سری حیوان داشتند میرفتن منم داخلشون بودم اون مرد بهم گفت اگه یکبار دیگه فحش بدی بااین حیوانات محشور میشی
شوهرم ازون شب دیگه هییییییچ حرف زشتی به من نمیزنه همیشه با احترام باهام حرف میزنه😁