پارسال خونه قبلیمون که ۳۰سال ساخته بودیم
ظهر خوابیدیم
پسرامم ۲طرفم بودن
یکی از پسرام هنوز راه نیفتاده بود
منم همیشه عادت دارم دمر میخوابم
یهو از سمت پسرم که راه نیفتاده صدای پا اومد
گفتم عه فلانی که هنوز راه نمیره
یهو دیدم ۴تا بچه تو خونمونن
۲تا پسر۲تا دختر و نیدوییدن خونمون
من یهو دست پسر کوچیکه رو گرفتم و گفتم تا چیزی که میخوامو ندید ولش نمیکنم
یهو از تو راهرویی که وصل به حموم بود یه زن خیلی بد هیبت اومد اصلا پاهاش رو زمین نبود
دست دیگه ی اون بچه رو گرفت
تو دهنم اومدم بگم پول بدید
ولی تا زنه رو دیدم لال شدم
اونم دست بچه هارو گرفت و رفت