داشتم از ترس میمردم و همچنین از خجالت اب میشدم ..... داوود دوباره داد زد : مگه کری ؟؟ اشکم داشت در میمود سریع تو ماشین داوود نشستم داوود پشت سرم اومد و سوار شد و راه افتاد و تو راه همش تهدیدم میکرد و میگفت گوشیمو ازم میگیره و دیگه نمیذاره برم دانشگاه .. همش به نیلوفر فک میکردم که در موردم چه فکری میکنه و اشکام همینجوری میریختن رسیدیم خونه و به سرعت رفتم تو اشپزخونه پیش مامان پشت سرم داوود اومد تو و شروع کرد به داد و بیداد و رو کرد به مامان و گفت : میدونی دخترت کجا بود ؟ تو خیابون ول بود جلو در کافه بود معلوم نبود چه غلطی میکرد ؟ مامان همش سعی داشت ارومش کنه و قانعش کنه که تولد نیلوفر بوده اما داوود فقط بلد بود داد و بیداد کنه بابا که اومد خونه غوغایی شد و اون خیلی بیشتر با مامان بحث میکرد من تو اتاق بودمو گریه و بغض امونم رو بریده بود از یه طرف تهدیدای داوود ابروم پیش نیلوفر و از این زندگی نکبت بار ...... پتو رو کشیدم روی خودم و چشامو بستم ......................................................................................................................... الان یه هفتس دانشگاه نرفتم البته از این موضوع یه جورایی خوشحال بودم چون هرگز دوست نداشتم تربیت معلم بخونم از یه طرف دیگه از اینکه با نیلوفر بقیه بچه ها رو به رو نشم هم نرفتم اما موضوع اصلی بابا و داوود بودن که نمیذاشتن برم مامان هر روز بهم دلداری میداد همش تو اتاق بودم و کمتر میمودم بیرون و سر غذا نمیرفتم به جاش غذا رو یه گوشه تنها میخوردم تو این مدت نیلوفر و سارا خیلی باهام تماس میگرفتن اما جواب نمیدادم و همش خودمو ازشون پنهون میکردم دیگه حوصلم واقعا سر رفته بود از اتاق اومدم بیرون داشتم میرفتم سمت اشپزخونه که دیدم صدای ناله میاد رفتم جلوتر که دیدم مامان جلو تلویزیون نشسته و همین طوری که داشت حرم امام رضا رو نشون میداد و مامان داشت گریه میکرد و میگفت : خدایا چرا اینجوری شد چرا اینقد خونواده ی ما عجیبه چرا بچه هام نباید درست زندگی کنن ..... مامان یه جوری حرف میزد که اشکام دراومد واقعا واسه خودمم عجیب بود که چرا اینقد با همشن و سالام فرق دارم رفتم کنار مامان و اون همش سعی میکرد اشکاشو پاک کنه رفتم تو بغلش و گفتم : نگران نباش مامان همه چی درست میشه مامان سرمو نوازش کرد و گفت : خودم درسش میکنم باید بری حاجی اباد ! بلند شدم تو چشمای مامان زل زدم گفتم : کجا ؟؟؟؟
مشغول تحصیل در سینما مشغول کار در تئاتر از اهانت و توهین به گربه ها خودداری شود ( علاقه شدید به گربه )