من ی دخترزبون بستهودلسوزومظلوم..تو۱۷سالگی مجبورشدم بخاطروضعیت بده خونوادم بایه ادمی ک قبلن زنوبچه داشت بااختلاف سنی۱۷سال ازدواج کنم..درعرض دوماه ی عروسی وعقدوبااین ک پولداربودن خانواده دامادتویجاکوچیک گرفتن اصلن هزینه نکردن مثل اون قدیمیافیلم عروسیم درومد..حالاعب نداره ادم بای فیلم ک قرارنیس خوشبخت بشه من اصن طعم دوس داشتنونچشیدم انقدادم بدی بودک نگومیگفتم قدم بزنیم بریم بیرون یجاکافه ای دست هموبگیرم مگ تواینچیزاروبلدنیسی میگف حال داریا..فقط میخابید...رابطهم حتی ب درخاست من بود
وختی دوستامومیدیدم ک چجوری باشوهراشون عاشق هم بودن همون دوران نامزدیشون خیلی حسرت میکشیدم...میگفتم ای کاش اینم خوب بشه درست بشه گذشت وگذشت البته همون موقهم خسیس وخیلی دادوبیدادی بودمن فقط گوشامومیگرفتم وازماشین پیاده میشدم ویجامینشستم تااروم بشه تورابطه ک نداشتیم شکستم واقن چون اصلن حوصله نداشت...حتی تایسال دختربودم
نمیدونم چجوری بگم ک چون واقن آرومم هیشکی تاحالاازمن ی صدانشنیده تاحالادرعمرم ب هیشکی حتی تونگفتم البته اینم بگماواس این همه خودخوری هرروزدکتربودم .مشکلمو۵سال ب هیشکی نگفتم