سلوم به همگی
دیروز من با مامانم رفته بودیم گلزار شهدا بعد به مامانم گفتم میرم گلاب بخرم بیام
وقتی رفتم و اومدم مامانیمو پیداش نکردم رفتم پیش قبر شهدای گمنام دیدم یه خانومی هم هس همینطور بهم توجه میکرد (هعی تو دلم میگفتم خدایا نکنه روسریم کجه😂)
بعد صدام کرد رفتم پیشش گفت مامانت فک کنم اونجا باشه
بعد دیدم عه اره ازش تشکر کردم گفت صبر کن منم باهات میام
بعد دیدم بلند شده اما راه نمیافته گفتم خب بیایین بریم گفت صبر کن پسرمم بیاد با خودم گفتم یاخدا یکی ببینه چ فکری میکنه منم الکی پیچوندم سریع از پیشش رفتم
بعد دیک با مامانم یکمم شکلات و.. نذر کرده بود اونجا دادیم ک یهو دیدم اومدن با مامانم گرم گرفت و کلی سوال از لینکه دخترت چن سالشه برا کجایین .
منم الکی مثلن حواسم نیس داشتم گل پخش میکردم ک یهو دیدم یه پسر کناره مامانم ایستاده من یه لحظه خشکم زده بود
نمیدونم چجوری پسره رو تصور کنم فقط خیلی خوب بود
امروز زنگ زدن ک ما میخاییم بیاییم خاستگاری پسرم دخترتونو دیده پسندیده
بنظرتون من چیکار کنم
من ۱۷ سال بیشتر سن ندارم
میترسم
راهنماییی پلیززز🥺🥺