خاطره بگم از دانشگاه
ترم 2 دانشگاه بودم بعد زمان باز شدن دانشگاه من نبودم یک هفته مسافرت بودم بعد از یک هفته برگشتم
رفتم سر کلاس منتظر بودیم استاد بیاد بعد دیدم ی پسر با ی کیف و قد 150 اومد تو ما هم خر خب ندیده بودیم رفتم لپشو گرفتم گفتم عمو جون اینجا دانشگاهه ها ی خیابون پایین تر مدرسس دستشو گرفتم گفتم مامانت کجاس کلاس منفجر شد بعد فهمیدم استاده جدیده
هیچی دیگه همونطوری دستمو گرفت گفت بیا بریم پیش مامانم
انتقالم کردن ی دانشگاه دیگه نامردا