من ١٥ سالمه يدونه خواهر ٢١ ساله يدونه ام برادر ٥ ساله دارم
يه عمه دارم كه خارج از كشور زندگي ميكنه چند ساله ( فك ميكنم حدود پونزده سال ) بعد تو اين مدت اصن از نزديك ملاقات نداشتيم و همش تصويري و تلفني بود
ايشون تو تماس تصويري و تلفني خيلي خوب و مهربون بود يعني من همش ازش تعريف ميكردم يعني اصلا مشكلي نداشتيم
بعد الان دو ماهي هست امده ايران
شام كه امده بود خونمون همش تيكه و متلك حالا با ايناش كاري ندارم
برگشت رو به مامانم گفت : تو خجالت نكشيدي وقتي دخترت ١٦ سالش بود ( منظورش خواهر بزرگم بود ) يه بچه ديگه اوردي ؟ ديگه وقت حاملگي نبود ك حيا پس كجا رفته ، با يه حالت خيلي بد و تحقير اميز حرفشو زد (با اينكه هر وقت تو تماسا قربون صدقه داداشم ميرفت)
منم خب واقعا ناراحت شدم شايد الان بگين دخالت نكن ولي خب مامانم واقعا دلش شكست ولي حرفي نزد و همون موقع يه چشم غره خيلي بد رفت و تا اخر مهموني اصلا به عمم محل نداد و عمم هر حرفي كه ميزد مامانمم محل نميداد و موقع رفتنشون اصلا با عمم خدافظي نكرد خب منم دلم نميخواد ناراحتيو مامانمو ببينم ( اينم بگم مامانم من الان ٣٩ سالشه پدرمم ٤٥ ) اينو گفتم كه راجب سن مامان بابام نپرسين
بعد الان چند روزه عمم بهم پيام ميده قربون صدقه ميره ولي سين نميزنم واقعا دلم ازش شكسته
واقعا خب ناراحت كننده بود
و اينكه داداشمم موقعي كه اين حرفو زد پيش ما بود و بعد رفتنشون گفت مگه من چيكار كردم چرا عمه اينجوري گفت
( اينم بگم موقعي كه اين حرفو زد ما تو اتاق بوديم و بابام و شوهر خالم تو پذيرايي پدرم نشنيد وگرنه حتما جواب عممو ميداد )