من تا ساعت ۱۲ هر کار میکردم خوابم نمیبرد، بعدم خوابیدم احساس کردم روحم از تنم جدا شده، داره به سمت آسمون میره ، قشنگ حس میکردم آخرین نفس هامه و دم دروازه آسمون کلی نور ازم استقبال شد گفتم منو بگردونید به خاطر مادرم وبه خاطر پدرم اونا بدون من نمیتونن زندگی کنن هیچ کدوم و قبول نمیکردن گفتم پس برای عشقم اونی که دوستش دارم و( نمیدونم اون منو دوست داره) تا اینو گفتم صدایی شنیدم گفت عشقش منتظرش،، دوباره اومدم پایین ،،، بعد رفتم صدا کردم گفتم مامان،،،، مامانم میگه چیه؟؟
صدای مامانمو شنیدم خیلی خوشحال شدم دلم نمیخواد اینقدر زود بمیرم، به نظرتون مُردم دوباره زنده شدم ؟
الان مینویسم خودم میترسم