با سلام
دوستان خلاصه میگم
روی هم رفته شوهر بدی ندارم، دو تا بچه دارم، خانه دار، لیسانس، الحمدلله ناشکر نیستم
ولی ی خوره تو جونمه ک روح و روانمو درگیر کرده از صبح ک پا میشم تا شب ک میخوام بخوابم فکر و ذکرم لباسه؛ چرا؟ چون شوهرم اون طوری ک بخوام برام لباس نمی خره؛
وضعیت مالیمون هم خوبه حالا شاید مرفه نه، ولی انصافا می تونه سالی دوبار دل منو شاد کنه، ب خدا سالی یبار اون هم با کلی ترفند، دعوا، داد و بیداد اون مانتویی می خره بخوام کلی بگم مثنوی هفتاد من میشه، زندگی از دستم درومده با اینکه ۳۲سالمه از خودم خجالت می کشم اینقد ضعیف شدم ب لحاظ روحی اعتقاد دینی صفر خدا منو ببخشه آرزوی خرید مانتو یا..... به حالت کاملا راضی از سمت اون تو دلم مونده، مبارزه، خشم، نرمی سفتی هر چی ک بگی از هزار راه نرفته هزارو یکیش رو رفتم،نخندین ولی چون محروم بودم زیاد به لحاظ این قضییه من خوشبختی رو تو خرید لباس می بینم، خیلی کممممم آن هم به سختی
جالبه! که استاد پارچه ام، استاد مارک و طراحی و سلیقه لباس ولی کوش، اهل فامیل می گن ماشالله ب دست خطت، ماشالله به هوشت، به سوادت، به مرامت(حمل بر خودستایی ) نشه، ولی باور کنید حس می کنم شأن و منزلت من پیش شوهرم در حد یه زن بی فکر و هیچ کاره ست،کل فامیل زنگ میزنن و اس میدن ک فلان درس کمکمون کن و من با دیده منت پاسخ می دم، پیش اونا چی ام پیش این چی، چون بچه هام کوچیکن شرایط رفتن به سر کار رو ندارم ضمنننننننننن اینکه پرروتر ازین حرفاس ک برم سر کار و ی روسری از پول خودم بخرم و بگه ک من گفتم برررری سرررررکار هرررررررررر چییییی پول دربیاری بدی لباسسسس! همون ی روسری هم باشه، به طلاق فک می کنم زیاد، واقعا اگه راهی باشه مثلا چن میلیارد داشته باشم و بچه ها هم پیش خودم باشن با کمال افتخار جدا میشم، نمی دونید چقد سخته باررررها با وجود توان مالی عروسی فامیل لباس تکراری پوشیدن، و چون سه سال پیش پالتو خریدی امسال نه! ب خدا هر مشکلی سر جای خودش سخته، خندتون نیاد جگررررم سوخته، نسبت ب بچه ها بهتره فقط من.