معتادنیس مشروب میخوره ولی خانوادتا همین جوری بی فرهنگن پنج تاخاهرداشت هرروزهرروزتوخونه من دعوابود ک چرابراش لباس گرفتی چرابیرون بردیش وفلان دفعه اخری سرهمین النگوهایی ک مهریمم بودوشوهرم خریده بود همه ریختن توخونم فحاشی کردن ابروموتوکوچه بردن ازاخرم خاهرش ب هم سیلی زد ولی بازم چون من میخاسم زندگی کنم شکایت نکردم ازشون