ساعت 8 بهش میگم بریم بازار لباسمو از خانم خیاط بگیرم، برگشته میگه تو وقت نشناسی و فلان.. خوبه خودش یادش رفته بود نون بگیره، منم گفتم نمیخواد یه روز دیگه میرم
بهش میگم خود خواهی و همه حرفای خودتو قبول داری و... میگه تو از اول هفته چیکار کردی، کی شام گذاشتی و... در حالیکه به فکر غذا بودم همش
منم بهش گفتم خیلی قدر نشناسی تو چی چیکار کردی از اول هفته، یکی دوبار برنجو دم کردی، کار دیگه ای کردی
خیلی بده رفتارش میگه رفتی سرکار و کار نمیکنی، درحالیکه کارارو انجام میدم، سره یه بیرون رفتن اینجوری کرد😐 چه مردا موجودایه عجیبین، خوش بحال مجردا واقعا