بابابزرگم سرطان داره هوشیاری نداره تو خونه ازش پرستاری میکنیم. چون خلط داره باید ساکشن براش انجام بدیم. امشب رفتم خونه شون باید ساکشن میشد براش انجام دادم ولی اعصابم خرده. ناسلامتی من دانشجوی پرستاری هستم چندین بار تو آی سی یو برای مریض ها کنار استادم انجام دادم و بلدم. ولی خانواده یک ذررررره به من اعتماد ندارن. داییم از اون طرف میاد میگه این کار بکن خالم از اون ور میاد میگه این کار رو بکن. اعصابم خرده اخرش هم پشت سرم پچ پچ کردن که تارا میترسه زنگ بزنید حسام بیاد. حسام کیه حالا؟ یکی از اشنا ها که فقط دوره دیده. انقدر بهم برخورده و اعصابم داغونه که نگید.دلم میخواد گریه کنم هیچ کس به من اعتماد نداره. خیلی دلم گرفته از اینکه هیچ کس من رو قبول نداره و نتونستم رضایت شون رو جلب کنم. در صورتی که من کارم رو درست انجام دادم شاید اگر دخالت نمیکردن بهتر هم انجام میدادم. هر کاری کردم به خاطر بابابزرگم بوده که دوستش داشتم وگرنه دیگه خانواده م بمیرن هم من براشون کاری نمیکنم
مگه شما برای رضایت اونا کار میکنی.عزیزم پرستاری یه دل صبور میخواد.از این بی مهریها بعدا تو محیط کار زیاد میبینی از رئیس رؤسا گرفتا تا همکار بغل دستت و بیمار و ارباب رجوع.اقوام هم که بماند.اهمیت نده،اینطوری خودتو از پا در میاری،نمیشه در آن واحد همه رو راضی نگه داشت.فقط گاهی برای رضای خدا بایستی کار کنی.چون میزان درآمد پرستار با حجم کاری که انجام میده واقعا هم خوانی نداره.اگه اومدی تو این رشته فقط بگو برای رضای خدا این کارها رو انجام میدم.
خب ببین منم دوسال پیش اینجوری بودم سر حرف بقیه خود خوردی میکردم الان دوساله رو خودم کار کردم حرف بقیه به تخممه 😂😶 واقعا ارزش نداره آخه آرامش و اعصابم مهمتر از حرف بقیس