کلا تنهایی با من زاده شده، مجرد بودم خوابگاه زندگی میکردم واسه فرار از تنهایی و به اجبار مامانم ازدواج کردم،الانم ک متاهلم باز باید برم خوابگاه چون کارشوهرم مدام این شهر اون شهره ونمیتونم باهاش برم،و خونمونم از آبادی دوره و بخوام بمونم خونه باید چندماه از صب تاشب نگاه در و دیوار کنم،ازتنهایی هم میترسم،مادرپدرمم از هم جداشدن و خانواده و آشنایی هم ندارم برم پیششون،درنتیجه باید برم خوابگاه،،،خلاصه گلیم کسی را که بافته اند سیاه، به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد