2777
2789
عنوان

داستانک

108 بازدید | 5 پست

آخر شب به هوای سیگار میرفتم تو پارک روی نیمکت مینشستم

یه شب یه مرد پیشم نشست گفت برا منم روشن کن

بدون اینکه تشکر کنه گرفت

پنجره روبرو را نشونم داد

یه زن از کنار پنجره نگاهمون میکرد

گفت عاشق هم بودیم ،گفتم خب

بلند شد همینجور که میرفت

گفت پارسال همین شب تصادف کردیم

مردیم!

فرزند ایران و جان فدای میهن 🥀💔 جمله ای که اندوهی سخت به قلبم می آورد.... بله من منطقی تصمیم میگیرم و با احساساتم برای تصمیمی که گرفتم عزاداری میکنم🙂😕 کتاب، شعر، موزیک و فیلم حالمو خوب میکنن🌿

😱

تی تی:شکوفه                                                         غم میونِ دو تا چشمونِ قشنگت؛لونه کرده....شب توو موهای سیاهت؛خونه کرده....دوتا چشمونِ سیاهت؛مثل شب های منه....سیاهی های دو چشمت؛مثل غم های منه....سیدم.

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

حالا خوابمون نمیبرد اگه این داستانک رو نمی خوندیم؟؟!!! 😐😐😐


  

فرزند ایران و جان فدای میهن 🥀💔 جمله ای که اندوهی سخت به قلبم می آورد.... بله من منطقی تصمیم میگیرم و با احساساتم برای تصمیمی که گرفتم عزاداری میکنم🙂😕 کتاب، شعر، موزیک و فیلم حالمو خوب میکنن🌿

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792