من داستانم قشنگ نیست انشالله که لااقل تو طعم واقعی زندگی و عشق بفهمی و هیچوقت این روی زندگی نبینی
من نه سال شوهرم رفت و اومد تا بهم رسیدیم برای پدرم کار میکرد من ک میرفتم مدرسه ی روز من دید خیلی سال رفت خیلی کارها کرد پدرمم چون من تک فرزندش بود سخت بود براش اما بلاخره منم کم کم ازش خوشم اومد و ازدواج کردیم بعد اون همه سختی و عشق و .....چیزی از زندگیمون نگزذشت ک اون آدم جوری عوض شد ک انگار تمام بدی ها دنیا تو یکی خلاصه شد خیانت ها چ توی فامیل خودم چ دوست و آشنا بعد اعتیادش من الان ده سال ازدواج کردم اما انگار سه سال ک دارم زندگی میکنم چون سه سال ترک کرده و فهمیده و سر انداخته اون الان فهمیده اون الان من انگار تازه دیده اما من مثل یه عروسک زنده ام ک روحش مرده من اون دختر پرانرژی شاد ده سال پیش هم ک فکر میکردم چ زندگی دارم دیگ نیستم از بیرون چرا ها همه میگند وای خوشبحالت با این شوهر پیر نمیشی و فلان ....اما توی دلم میگم بزار نفرینشون نکنم ک بگم کاش یکی از اینا نصیب شماهم بشه ....
اما میخوام اینا بگم ک ب چیزی ک میبینی قسمت نیست پافشاری نکن این ک میکرد و خودشا ب آب و آتیش زد این شد اینه بعد این همه سال این شد این ک الان شماداری میگی اینجور سرد و بیروح ک هیچی