من تو یه خانواده ایی بزرگ شدم که خیلی راحتیم باهم و منم یه اخلاقی دارم با همه زود صمیمی میشم و احساس راحتی میکنم و اینم یه عیب بزرگ واسه خودم میدونم ولی خانواده ی شوهرم کلا برعکس منن اصلا اهل رفت و امد نیستن اهل مهمونی نیستن اصلا نمیتونن با کسی ارتباط برقرار کنن مثلا مهمون میاد واسشون میرفتن تو یه اتاق دیگه و ب زور میومدن پیش مهمون ولی من ک تازه عروسی کرده بودم هر کی میومد مثلا از اقوامشون مینشستم باهاش به خوش و بش کردن البته با خانوماشون اونام رفتار من و ک دیدن کم کم یاد گرفتن الان یه کم بهتر شدن من بعضی وقتا یه حرفهایی میزدم ک واسه خودم واقعا راحت بود و چیز مهمی نبود ولی اونا این حرفیو و ک میزدم عیب میدونستن به نظر خودم عقب مونده ان اخه نه جایی میرن نه مهمونی میرن حتی وقتی ما خونمون و جدا کردیم بعد یک سال نمیومدن سر بزنن منم اولاش میگفتم چرا نمیایین ولی بعدش بیخیال شدم الان باهاشون قطع رابطه کردم اخه با حرفهاشون اذیتم میکردن الان همش تو این فکرم نکنه تقصیر من بوده اخه من اخلاقم اینجوریه زیاد شوهی میکنم و دوست دارم همش بگم و بخندم ولی اونا اینجوری نیستن کلا هر چیز کوچیکیم میشد میکردنش یه اشتباه بزرگ بعد کارهای خودشون و اشتباهاتشون و نمیدیدن
خدایا مراقب ویهان وماکانم و همسر عزیزم باش قربون دوتا پسر تپلم برم من..اگه جواب بی ادبیتو نمیدم یعنی در حد من نیستی پس انقدر خودتو خاروخفیف نکن و زور نزن
اره اونم همونجوریه الان یه کم بهتر شده اونم اهل مهمونی نیست ولی اهل مسافرت و اینا هست ولی همون مسافرتم دوست داره باخانواده ی خودش باشه کلا انگار تو اجتماع نبودن و نیستن
شوخی کردن زیا صمیمی شدن زیاد حرف زدن با خانواده شوهر اشتباهه ذره خال
ن اونجوری ک صمیمی بشم اتفاقا منم ب نظر خودم ب اندازه بودم اونا زیادی عقب مونده ان اخه مهمون میاد همه میرفتن تو اتاق به نظرتون ب مهمون بی ادبی نمیشه تو خونواده ی ما اینجوری بود ک مهمون میاد باید بهش احترام بذاری
مثلا رفتیم خونه ی خالش بعدش خالش گفت چرا بچه دار نمیشی منم گفتم چرا عروس خودت بچه دار نمیشه اونم گفت من عروسم داره درس میخونه منم گفتم خو منم دارم درس میخونم ترم اخر دانشگام بعدش مادرشوهرم میگه چرا جواب اینجوری دادی اخه من ک حرف بدی نزدم اخه هر کی هر چی ب خودشون بگه انگار لالن بلد نیستن جواب بدن