ترسیدن ک خب میترسه..میدونم..ولی دلیلی فکر نمیکنم واسه ترس باشه اخه..من بالاخره اینم نباشه یا اگر نبود با یکی ازدواج میکردم😔اما نمیدونم ..مهربون اره ولی اونقدا ساده نیستم..ولی شاید فک میکنه ساده ام..در حالی ک من اصن بچگی رو پای خود..هیچ وقتم ادا اصوله بچگونه در نیووردم ک فک کنه بچم..هنیشه خیلین جدیو و مصمم بودم..نمیدونم والا چی بگم اصلا..کلا ن اینکه بگمبا من اینجوریه..نوع حرف زدنش با خواهرمو داداشمم وقتی ناراحت بشه همینه...اروم منطقی نیس..پرخاشگره.
حالا الان تو نظرت چیه ؟؟من چجوری بهش ثابت کنم؟؟
چون هرچی حرف میزنم باور نمیکنه فک میکنه یارو میخاد بپیچونه..اونممیگه من اگر میخواستم برم یا بپیچونم خب میرفتم تا الان..چون من سر این موضوع زیاد حرف زدن..میتونست کات کنه اگر براش مهم نبودم!!یا میتونست بی محلی کنه یا هرچی ک متوجه بشم...ولی اینجوری نیس واقعا..منتهی میگه بزار به وقتش مادر تو داره عجله میکنه نمیزاره شرایط اوکی بشه منم با دست پر بیام جلو