هیچی با شوهرم عقد کردیم. ازدواجمون سنتی بود
یعنی هیچ آشنایی از قبل باهاش نداشتم پسر دایی مامانمه
فردای عقد گفتم بریم بیمارستان ملاقات خالم که بستری هس
اونم قبول کرد با موتور رفتیم.
رسیدیم به بیمارستان دنبال اتاقش میگشتیم جعبه شیرینی هم دست من بود کفشامم تازه خریده بودم
یه دفعه. پام. گیر کرد به پایین. در افتادم پخش زمین. شدم
داشتم از خجالت میمردم
ولی دمش گرم اصلا نخندید