رفت خونه ی خودش، شب نموند... خونه مجردی داشت.
۱.۵ سال عقد بودیم، حتی یک شب خونه ی ما نموند، چون خانواده ی من اجازه نمیدادن
من میرفتم خونه اش، البته خانواده ام نمی دونستن...
با اینحال دوران خوب و شیرینی بود، وقتی میرفتم خونه اش کلی برام خرید میکرد، مانتو و لباس و غیره... کلی نازمو میکشید... برام آشپزی میکرد، چه غذاهایی، از مامانش بهتر میپزه... رابطه هم داشتیم، ولی نه کامل... من اصرار میکردم، ولی خودش میگفت تو باید عروس بشی، بعد از عروسی، با جشن و سلام و صلوات، نه حالا