بچه ها من بچه اول خانواده بودم وبا پدر و مادرم زندگی میکردم وقتی چهارسالم بود خدا یه خواهر بهم داد آبجیم یه سالش و من پنج سالم بود که پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند و مابا پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم زندگی میکردیم مامانم صبح ها ساعت هفت میرفت سرکار تا شب و ما پیش مامان بزرگم اینا بودیم سخت بود ولی چاره دیگه ای هم نداشتیم و بچه بودیم من باید به مدرسه میرفتم یادم کلاس اول که بودم مادرم روز اول فقط منو برد و کلا مستقل بودم خودم میرفتم میومدم هیچ کس نبود که بهم تو درسام کمک کنه چون مادر بزرگم سواد نداشت و ما همه هضانت مون با مامانم بود بابام غیبش زد و یه چند سالی نبود من بزرگتر شدم و شدم زرنگ ترین شاگرد مدرسه