2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

گذاشتی لایک کن اسی

آرزو کـن. . . . گـوش های خــدا پــر از آرزوست. . . . و دســت هایش پــر از مـعجـــزه. . . . شایـد بـزرگتـــرین آرزوی تـو... «کـوچـکتـرین معجـــزه ی خــدا» باشـد . . . بعد از کلی سختی خدای مهربونم معجزه اشو گذاشت تو دلم ، برا سلامتیش دعا کنید مهربونا💞 خدای مهربونم دامن همه ی منتظرها رو سبز کن ، الهی آمین 💞

بچه ها من بچه اول خانواده بودم وبا پدر و مادرم زندگی میکردم وقتی چهارسالم بود خدا یه خواهر بهم داد آبجیم یه سالش و من پنج سالم بود که پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند و مابا پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم زندگی میکردیم مامانم صبح ها ساعت هفت میرفت سرکار تا شب و ما پیش مامان بزرگم اینا بودیم سخت بود ولی چاره دیگه ای هم نداشتیم و بچه بودیم من باید به مدرسه میرفتم یادم کلاس اول که بودم مادرم روز اول فقط منو برد و کلا مستقل بودم خودم میرفتم میومدم هیچ کس نبود که بهم تو درسام کمک کنه چون مادر بزرگم سواد نداشت و ما همه هضانت مون با مامانم بود بابام غیبش زد و یه چند سالی نبود من بزرگتر شدم و شدم زرنگ ترین شاگرد مدرسه 

مادربزرگم اینا بهم گیر میدادن و برام سخت بود طبقه پاینشون بودیم و صبح تا شب بالا بودیم به پوشش گیر میدادن و همه چی من اون موقع ها زبان انگلیسی خیلی دوست داشتم به مامانم گفتم گفت برو رفتم کلاس زبان ولی مادر بزرگم اینا بهم گیر میدادن کلاس نرو بمون کارای خونه رو بکن و این حرف ها ولی من گوش نمیدادم توی آموزشگاه همه برای من مثل خانواده بودن خیلی با من صمیمی بودن و من فقط تو اموزشگاه بودم احساس آرامش داشتم

بزرگتر شدم تا اون موقع دختر خوبی بود شاگرد زرنگ با ادب ولی کم کم به درسم لطمه خورد و دیگه از درس متنفر شده بودم ولی بعد چند وقت خوب شدم و دوباره به درس خوندن ادامه دادم راهنمایی بودم و دوستای زیادی نداشتم بعد چند وقت توی کوچمون پسر فاملای همسایمون رو دیدم و خیلی اونو دوست داشتم دفعه اول که دیدمش دست و پامو گم کردم و گذشت ولی من به اون فکر میرکردم دفعه دوم که اومد من مدرسه بودم وقتی اومدم تو کوچه دیدم اونجاس کیفم رو گذاشتم خونه و رفتم جلو در یه همسایه داشتیم که اونم وضعش مثل من بود اسمش مبینا بود ما باهم دوست بودیم و یه برادر داشت که از من کوچیکتر بود اسم اونی که من دوستش داشتم مهدی بود معراج برادر مبینا دوست مهدی بود وقتی که فهمید من مهدی رو دوست دارم رفت و به مهدی گفت و من هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره که مهدی ام گفت منم دوستش دارم 

ممنون عزیزم لایک کردی

عزیرمی 😍🌹

آرزو کـن. . . . گـوش های خــدا پــر از آرزوست. . . . و دســت هایش پــر از مـعجـــزه. . . . شایـد بـزرگتـــرین آرزوی تـو... «کـوچـکتـرین معجـــزه ی خــدا» باشـد . . . بعد از کلی سختی خدای مهربونم معجزه اشو گذاشت تو دلم ، برا سلامتیش دعا کنید مهربونا💞 خدای مهربونم دامن همه ی منتظرها رو سبز کن ، الهی آمین 💞

بذار عزیزم منو لایک کن

آرزو کـن. . . . گـوش های خــدا پــر از آرزوست. . . . و دســت هایش پــر از مـعجـــزه. . . . شایـد بـزرگتـــرین آرزوی تـو... «کـوچـکتـرین معجـــزه ی خــدا» باشـد . . . بعد از کلی سختی خدای مهربونم معجزه اشو گذاشت تو دلم ، برا سلامتیش دعا کنید مهربونا💞 خدای مهربونم دامن همه ی منتظرها رو سبز کن ، الهی آمین 💞

خیلی خوشحال شدم بعد چند وقت به معراج برادر مبینا پیام داد که شماره محدثه (من)رو برام بفرس من بهش گفتم بفرس چند روز بعد پیام‌داد و چت هامون شروع شد خیلی خوشحال بودم به من گفت اگه موافقی توی یه گروه ببرمت منو توی گروه برد ولی توی گروه هم پسر بود هم دختر توی گروه موندم تا اینکه یه پسری به اسم محسن پیام داد که واقعا عاشقم بود ولی من دوستش نداشتم ولی یه حسی بهش داشتم و فقط چت میکردم و اون موقع ها بود که بابام پیداش شد مامانم قضیه محسنو فهمید و به بابام گفت من دیگه اون دختر قبل نبودم محسن گذشت و  رابطه منو مهدی ادامه داشت تا اینکه بزرگتر شدم و مهدی اومد خواستگاری ولی خانواده انگار دلشون اینجا نبود سر اونم خیلی اذیت شدم ولی بالاخره قبول کردند و ازدواج کردم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز