دلم خیلیی براش تنگ شده بود همش با خودم میگفتم پس اونکه انقدر عاشقم بود چرا ولم کرد
منم یه شب با گریه به خدا گفتم خدایا علط کردم که خواستم بنده تو از راه به در کنم غلط کردم مجبورش شدم گناه کنه
دیگه عاشقش شده بودم
بش زنگ زدمو خودمو تغییر دادم
چادری شدم اونم منو بخشید
قرار شد کنکور بدمو قبول بشم که بگم از طریق دانشکاه همو پیذا کردیم ولی قبول نشدم و یه سال دیکه متنظر میمونیم
این درد دوری نابودمون کرده
بعضی وقتا که بقیه بمتوهین میکردن خیلی دلم میخواست پیشم باشه دلداریم بده حوابشونو بده
من اصلا نمیخاستم ارواج کنم ولی الان میخام ولی فقط با اون
دیکه نمیتونیم دور از هم بمونیم
ا