2789

بگو

وارﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ👀.ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ‌ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ:😏ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ.ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯽ؟ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ. ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧ‌ﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ🤗…ﺍﮔﻪ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ.ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎنش ﯾﺦ ﺯﺩ🙃…ﭼﻪ ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻛﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﻛﻪ ﺑــﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻐـ🚶🏻‍♀️ـﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ!ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺞ، ﺷﺎﻩ ﻭ ﺳـﺮﺑﺎﺯ ﻫـﻤﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻧﺪ.😉 جایگاه شاه و گدا، دارا و ندار قبر اسـت…👩‍🦯تقواست کـه سرنوشت ساز اسـت💌 برای رسیدن بـه “کبریا” باید نه کبر داشت نه ریا💔💔

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



یه سری اتفاقایی افتاد که مجبور شدیم چند روزی باهم حرف بزنیم ازش متنفز بودم چون خیلی خشک بود مثل اطرافیان خودم ولی کم کم یخش باز میشد خیلی باش احساس صمیمت میکردم

نمیگم احساسی بش پیدا نکردم اما اونقدر نبود که بش بها بدم ولی خیلی باش راحت بودم هرچی خاطره از بچگی داشتم براش تعریف میکرد 

یه بار گفت وای من چقدر از اخلاقیاتت خوشم میاد وقتی با تو هستم نمیخام ازت حدا شم و اونشب ازم خواستگاری کرد 

منم  توی دلم زدم زیر خنده و توی دلم گفتم برو بابا فکر کردی من زود گول میخورم شما پسرا مار هفت خطین  ولی بدم نمیومد باش حرف بزنم گفتم باشه ولی ازدواج فعلا نکنیم اخه سنمون کمه اونم قبول هی داشت میکذشت هی من بیشتر علاقه مند میشدم بش تصمیم گرفتم با یه پسر دیگه آشنا شن تا این حس ازم دور شه این کارو هم کردم و همش کاری میکردم اذیت شه پسره مذهبی بود همش میگفت من عذاب وجدان دارم بیا عقد کنیم منم میپیچودمش خیلی درد میکشید یه روز تو نماز گریش گرفت گفت خدایا یا منو بکش یا مهر این دخترو از قلبم بنداز بیرون

یه روز اومد پیشمو گفت همچین آدم خوبی نبودی که فکز میکردم کلی بدو بیراه بم گفت و ولم کرد

اولش برام مهم نبود بش نکفتم نرو 

بعد اون روز همیشه بد میوردم تصادف کردیم از پله ها افتادم به حد مرگ رنج کشیدم حس میکردم خدا داره انتقامشو ازم میگیره 

دلم خیلیی براش تنگ شده بود همش با خودم میگفتم پس اونکه انقدر عاشقم بود چرا ولم کرد 

منم یه شب با گریه به خدا گفتم خدایا علط کردم که خواستم بنده تو از راه به در کنم غلط کردم مجبورش شدم گناه کنه

دیگه عاشقش شده بودم 

بش زنگ زدمو خودمو تغییر دادم

چادری شدم اونم منو بخشید 

قرار شد کنکور بدمو قبول بشم که بگم از طریق دانشکاه همو پیذا کردیم ولی قبول نشدم و یه سال دیکه متنظر میمونیم 

این درد دوری نابودمون کرده 

بعضی وقتا که بقیه بم‌توهین میکردن خیلی دلم میخواست پیشم باشه دلداریم بده حوابشونو بده 

من اصلا نمیخاستم ارواج کنم ولی الان میخام ولی فقط با اون

دیکه نمیتونیم دور از هم بمونیم

ا

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز