تو شهر غریب ازدواج کردم که حتی فامیلای شوهرمم اینجا نیستن،هیچ کسیو برا رفتامد و دوستی ندارم ،فقط یه همسایمون هست که اونم هر سه چهار روز یکساعت پیش همیم، خیلی تنهام خیلی روم فشاره افسرده شدم همش تو خونه فکر و خیال، شوهرمم که یا سرکاره یا میره بیرون پیش دوستاش یا خونه ام باشه اصلا اهل صحبت نیست همش یا فیلم میبینه یا تو گوشیش، بهش میگم منو ببر بیرون همش میگه ترافیکه ، بریم چکار کنیم ،جایی نیست ک بریم..واقعا خیلی خستم شاید هر دو هفته شوهرم یبار یا دوبار منو ببره بیرون، خیلی تنهام هیچوقت تو غربت ازدواج نکنید😔😔😔
یه خردادی مهربون ریزه میزه که با کسی کاری ندارم سرم تو کار خودمه 😁همه از بیرون فک میکنن خیلی آرومم اما از درون یه آتیش پاره ای هستم که فقط اینو نامزدم درک میکنه با بلاها و چالشایی که باهاش رفتم🤣🤣🤣شیطونی تو خون منه😁سعی نکن یه حرفو دوبار به من تکرار کنی چون من لجم میگیره اتفاقا به حرفت گوش نمیدم😝یه کنکوریه انسانی هم هستم 😇
یه خردادی مهربون ریزه میزه که با کسی کاری ندارم سرم تو کار خودمه 😁همه از بیرون فک میکنن خیلی آرومم اما از درون یه آتیش پاره ای هستم که فقط اینو نامزدم درک میکنه با بلاها و چالشایی که باهاش رفتم🤣🤣🤣شیطونی تو خون منه😁سعی نکن یه حرفو دوبار به من تکرار کنی چون من لجم میگیره اتفاقا به حرفت گوش نمیدم😝یه کنکوریه انسانی هم هستم 😇