من کاملا دختر منزوی بودم و اصلا دوستی نداشتم و اهل دوستی نبودم ..یک بارر سال اخر دانشگاه بود داشتم برمیگشتم خونه از اتوبوس خواستم پیاده شم همزمان چشمم به یک دختری افتاد که دوستم بود و هردوتایمون همدیگررو بغل کردیم و حالو احوال پرسیدیم و ازاتوبوس پیاده شدیم بعد چتددیقه یههو بهش گفتم شما کی هستین اصلا یادم نمیاد تورو ولی یهو اشنا بنظراومدی..یهو خودشم همینو گفت..بعد مشخصات منو داد گفت تو رشته ت اینه؟اسمت اینه؟گفتم اره....گفت من حسابداری میخونم همچین دوستی داری ؟گفتم نه..بعد گفت برام اشنایی چرا؟منم گفتم همین حسو بهت دارم..بعد ازهم جدا شدیم
بنظرتون این چی میتونه باشه؟؟؟براکسی هم اتفاق افتاده؟