من ۲۳ سالمه مامان بابام میخوان هر هفته برن خونه روستایی پیش فامیل هیچ کس هم همسن من نیست و اونجا برم بیا زیاده حداقل این خونمون بمونم ارامشم بیشتره بابام چند ماه پیش سر ی موضوعی با هم اختلاف نظر داشتیم گفت چرااا تو باهامون نمیای حتما اینجا ی چیزی داری منم خیلییییی ناراحت شدم و واقعا گریم گرفت از تهمتش چون من بخاطر شهرمون کوچیکه و داداشام تا حالا بجز یکی از اشناهامون که ازم خواستگاری کرد و خودشونم بعد فهمیدن دوسش داشتم هیچ خطایی نکردم بعد گفت چرا شما همو میخواستین نشد گفتم خب بد دل بود شکاک بود ی جوری میخواست هی منو سوال پیچ کنه که حتما کاری کردی اون شکاک بود هی میگفت نه این نشد جواب ی دلیل درست بیار...حالا هم یکی سنتی خواستگارس کرد تا حالا اصن از نزدیک ندیدمش پسر خوبیه اما روحیاتش به من نمیخوره و از ظاهر و تیپشم بدم میاد همش میگه تو چرا نمیری ببینیش گفتم اصن از عکساشم حس مثبتی نگرفتم که بخوام برم ببینمش و خوشم نیومد از سبکش و من ازدواج ایطوری نمی پسندم و دلم میخواد حداقل ی اشنایی کوچیک از قبل داشته باشم از کسی یا جایی بابام در اومد بهم گفت اونایی که میگن ما ازدواج سنتی نمیخوایم ایطور خودشون دنبال دوستی بی بندو باری بی مسئولیتن یعنی داشت بهم تیکه مینداخت ختما تو هم ی چیزی داری وااااقعا اعصابمو خرد میکنه خیلی ادم بددل و شکاک و سنتی هستش گفتم من نمیخوام مگه تو ازدواج چی هست اگه علاقه نباشه از این خونه به اون خونه چرا فکر میکنین سرو سامون گرفتن فقط به ازدواجه اگه ی بار دیگه بهم تهمت زد چی بگم؟