شبی که با کلی حس غریب بخوابی..شبی که از دور ببینیش و خودتووبزنی به اون راه...شبی که برای فرار از فکر و خیال بخوابی و صبحی که مادر ازارگرت مثل هر روز زودتر از موعد،وقتی خودش مجبوره بیدار باشه بیدارت کنه..اونم با صدای بحث..چه حسی بهت دست میده؟
+کلا مادرمن وقتی خودش بیداره اگه یه نفر خواب باشه باید هر جوری هس بیدارش کنه...
+اول صبی بحث کردن پدر و مادر بزرگوار غربت حالمو بدتر کرد..تازه نگرانم هستم ابروریزی نشه جایی با بحث رفتن...
+این روزا پر از خاطرات اولین هاست و من نه به اسمون نگاه میکنم نه میذارم هوای ازاد بهم بخوره...چون بلافاصله پرت می شم تو گذشته و این حس غریب بیشتر می شه
+من اونو میخواااااام
+یه حال بغضی و گریه ایم الان با هوای اول صبح پاییز..دلم کبابهههه نه گرفته
+مرسی غرنامه اول صبح منو خوندین..